بطری های شناور در دریا
نه، هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره یی تاب نیاورد از آن که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صدچندان بر زشتی آنها می افزاید
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 29 مرداد ماه سال 1386
نوشته ۱۹۱ (جیغ)

 

به نظر شما این تابلو چه ویژگی خاصی دارد؟ آیا صرفاً یک نقاشی ساده­ست که هر کودکی می­تواند آن را بکشد؟ (این جمله را شوهر دخترعموم گفت وقتی داشتم پازل­ش را درست می­کردم). البته کسانی که با دید سنتی (تابلوهای رئالیستی که جزییات مو به مو رعایت شود) به­ش نگاه می­کنند، قطعاً جذابیتی درش نخواهند دید. کسانی هم که می­دانند این تابلو یک شاهکار است با همان پیش­فرض تحسین­ش می­کنند بدون آن که به­ش عمیق شوند. من نقاشی را به صورت حرفه­یی دنبال نکرده­م و ادعای نقد ندارم و فقط نکاتی را که در این اثر من را درگیر کرده می­نویسم، ممکن است ظرافت­های بیش­تری بوده باشد که آن­ها را ندیده باشم.

فردی که تنها می­توان از روی اندام و صورت­ش فهمید انسان است (نمی­توان گفت زن یا مرد است) در وسط تصویر دو دست­ش را روی گوش­ش گذاشته و دارد جیغ می­کشد. پیدا کردن دلیل جیغ هم ساده­ست. آقا و خانمی که از روی لباس­شان می­شود جنسیت­شان را نشان داد از کنارش­ رد شده­ند. مکان پلی­ست روی رودخانه­یی که به سمت ساحل می­رود و رودخانه به دریا می­ریزد.

این جیغ برای چه می­تواند باشد؟ از آن­جا که زن و مرد بودن­ش معلوم نیست می­شود گفت که مرد یا زنی که دوست­ش داشته را با کس دیگری دیده. خیلی آرام و روشنفکرمابانه از کنارشان گذشته و بعد که دور شده جیغ کشیده. می­توانیم حالت­های زیادی را برای این واقعه متصور بشویم. آن­ها او را ندیده­ند و از کنارش رد شده­ند. گرم حرف بوده­ند و با صدای بلند می­خندیدند. این چیزها اصلاً مهم نیست. در این­جا جیغ است که طنین دارد و همه­ی اتفاق­ها مقابل­ش رنگ می­بازند. جیغ یک اکسپرسیون از احساسی­ست که هر منشا­یی می­تواند داشته باشد.

به­تر است مثالی بزنم. اگر فردی به شما بگوید دوست­ت دارم احساس­ش را راحت­تر می­گیرید یا بگوید دوست­ت دارم به این دلیل و آن دلیل؟ در انتقال احساس هرچه جزییات کم­تر شوند، انتقال راحت­تر صورت می­گیرد. وقتی خوش­حالید اگر لبخند بزنید احساس­تان سریع­تر منتقل می­شود تا زمانی که ساعت­ها درباره­ش حرف بزنید که طرف مقابل بگوید "بسه. فهمیدیم خوشحالی"

در این تابلو هم هدف انتقال احساس است. در واقع نقاشی مدرن که از امپرسیونیست­ها شروع شد به سمت کم کردن بازنمایی­ها رفت تا تاثرات به­تر منتقل شود. زمانی که شما یک گل را می­بینید با جزییات، ذهن­تان درگیر فرم ظاهری می­شود ولی اگر گل را نبینید بلکه یک شمای (scheme) کلی از آن را ببینید، مفهومی که کلیت گل در ذهن می­سازد اول از همه به وجود می­آید و شما گل بودن را حس می­کنید. این کم کردن بازنمایی تا حدی رسید که به نقاشی انتزاعی منجر شد. دیگر خطوط و رنگ نمایانگر یک پدیده­ی عینی نیستند بلکه نمایانگر مفهومی هستند که در ذهن مخاطب با مدت­ها نگاه کردن به آن به وجود می­آید (چقدر این بینش کار شیادان و دلالان هنری را پر رونق کرد).

انسان در این تابلو هیچ ویژگی جنسیتی و نژادی ندارد، با وجود این که بی­مو بودن امکان دافعه­ در مخاطب را به وجود می­آورد ولی به انتقال حس به­تر کمک می­کند. رنگ در کارهای امپرسیونیستی و به تبع آن اکسپرسیونیستی نقش عمده­یی را بازی می­کند (هر چند رنگ این نقاشی به کیفیت عکس برمی­گردد). رنگ قرمز-نارنجی آسمان، هنگام غروب که احساسات شدید فرد را به ما منتقل می­کند نه تعبیر سطحی خون دل و این مسائل، رنگ سیاه-آبی تیره رودخانه و دریا که ناراحتی فرد را نشان می­دهد و رنگ سبز لجنی و کرم و آبی کم­رنگ پل (چون پازل­ش را درست کردم رنگ­هاش با جزییات یادم مانده)، بی حسی و بی­تفاوتی را منتقل می­کند.

خطوطی که نقاش در این اثر استفاده کرده، منحنی و راست است و مرز آن نرده­ی پل است که به نحو بسیار هنرمندانه­یی از زیر سر فرد رد می­شود. برای من این امر بیان­گر دو دنیای واقعی و ذهنی است. در دنیای واقعی خطوط راست و ذهن فرد با خطوط منحنی. همان­طور که می­بینیم. دنیا­ی اطراف فرد به گونه­یی تغییر می­کند که حتی خط افق هم منحنی می­شود. کانون این آشفتگی سر فرد است. حتی جریان رودخانه­یی که از سر فرد رد می­شود این مسئله را تشدید می­کند. دیگر مهم نیست که این جیغ دنیا را از ریخت انداخته (deformed) یا دنیایی که دیگر برای او مثل قبل نیست باعث جیغ کشیدن شده. خطوط راست پل نگاه ما را سریع از فرد به مرد و زن معطوف می­کند و بعد متوجه آشفتگی می­شویم. (توالی اتفاق­ها با خطوط نشان داده شده البته فلاش بک جیغ). این جیغ دیگر در محدوده­ی مکان و زمان نمی­گنجد. احساسی­ست که در هر عصر با دیدن این تابلو به وجود می­آید. میلان کوندرا نوشته­یی درباره­ی این تابلو دارد که در مجله­ی هفت چاپ شد و وقت نکردم بخوانم­ش. اصلاً یادم رفته شماره چندِ مجله بود.

به­تر است با هم بنشینیم و جیغ را باز هم ببینیم.

 


یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386
نوشته ۱۹۰ (یک شعر)

 

دنیا

     برای من زندگی شده بالا و پایین یک خط

     تصویر من انعکاس نور است فقط

            خودم اما راه­م را کشیده­م تا بروم

مسیر آن قدر طولانی است و دست انداز دارد که باید بالا و پایین بروی و منتظر ویرگولی که نمی­آید بمانی و بعد که دیدی خبری نیست بایستی و نفسی تازه کنی

فکر می­کنی دیگر این راه را نمی­روی

اما ادامه­ی مسیر شباهت مادرزادی به قبل­ش دارد با همان دست­اندازها و بالا و پایین رفتن­ها و منتظر ویرگول ماندن­ها و دیگر حتی نفس­ت بالا نمی­آید تا فحش بدهی

رسیدیم به یک چار دیواری

q

دنیا

به­تر است بروم بروم بروم بروم دیگر... نمانم بروم نمانم

عکس زنی لخت را به چهار دیوار چسبانده بود­ند از چهار رخ

با چشم­های خسته و تن خواهنده لبخند می­زد

داشت به زندگی­م گند می­زد

باید آن­قدر می­چرخیدم و می­دیدم­ش تا برام زنی شود کامل

        تصویر قبل را می­گذاشتم کنار تصویر بعد

            آن­قدر این توهم (شبیه رقص صوفیان ­ست نه) ادامه داشته باشد

            که در آغوش­ش بگیرم و با کبریت­ش سیگاری بگیرانم

 

راه کش می­آید

     قوسی به خودش می­دهد

سر پیچ پسرکی ایستاده

            لبخندش ترک خورده

            دست­هاش فلک شده

چشم دوخته به بلندگوی بالای سرش

                     که دارد یخ در بهشت به­ش می­فروشد

                        بمالد کف دست­ش

 

نه دنیا

            هنوز زود است باید بروم بروم بروم بروم بروم بروم

            باید گم و گور کنم خودم را در راه

باید منتظر اتفاقی ناگاه بمانم اما پستی بلند راه مانند دندانه­های شانه است

                                    همه­شان عین هم

            و این خط به جای نقطه به سه نقطه می­رسد

                                    سیاه­چاله­یی که جان می­دهد برای تفسیر

                                    و جولان دادن یک مشت مغز زوار در رفته

                                                برای چوب در چاله کردن

£

دنیا

ساعت­ها روی سرم شن می­ریزند

بلندگوها دروغ می­گویند

همه دوره­م کرده­ند و از دوره­یی حرف می­زنند که یادم نمی­آید

چرا دنیا؟

 

 


جمعه 26 مرداد ماه سال 1386
نوشته ۱۸۹ (فوتی برای ابرهای کپه شده)

 

"فایده ی از دست دادن معصومیت این است انسان تعصبات ش را هم از دست می دهد"

                                            پوست انداختن


پنجشنبه 25 مرداد ماه سال 1386
نوشته ۱۸۸ (اعتقادات و هزینه ها)

 

نیوتن پس از تدوین قانون گرانش عمومی این طور استنتاج کرد:  برای این که دو جرم به هم برخورد نکنند باید جرم سوم باشد که دومی را به سمت خودش بکشد و برای نگه داشتن سومی جرم چهارم و همین طور تا بینهایت ستاره و سیاره باید داشته باشیم و گرنه اجرام آسمانی به هم برخورد می کنند و جهان می پاشد. استدلال نیوتن درست است یا غلط؟ چرا؟


یکشنبه 21 مرداد ماه سال 1386
نوشته ۱۸۷ (هم نوایی شبانه ارکستر چوب ها)

هم­نوایی شبانه ارکستر چوب­ها، نوشته رضا قاسمی، سه روایت هم­زمان است از قبل، هنگام و بعد از کشته شدن فردی ایرانی که در فرانسه زندگی می­کند. این روایت با زاویه دید اول شخص بیان می­شود، راوی درباره­ی خود و دیگران و ماجرا اظهار نظر می­کند، تند و بدون پرده­پوشی و اغماض، حتی در دنیای پس از مرگ همین باعث می­شود که مجازات­ش کنند. چون بعد مرگ­ش کتاب­ش چاپ می­شود و اطرافیان­ش، شخصیت­های داستان، با خواندن­ش خودکشی می­کنند و یا دچار عذاب روحی می­شوند. البته راوی نسبت به خودش سخت­گیر است و بیش­تر مشکلاتی که پیرامون­ش به وجود می­آید ناشی از ضعف­های شخصی، موروثی و اکتسابی، می­داند، حتی به گونه­یی بیمارگونه خودش را در لبه­ی جنون و عقل می­برد.

مکان داستان در طبقه­ی ششم ساختمانی متعلق به اریک امانوئل اشمیت است که شخصیت­های آن به جز بندیکت، ژان، امانوئل و میلوش ایرانی هستند. شاید یکی از بخش­های قوی کتاب را بتوان فضاسازی و استفاده از صدا در داستان دانست: این هم­نوایی از صدای خرت خرتِ چوب بریدن گرفته تا پاک کردن نقاشی و نقاشی جدید کشیدن روی دیوار، عشقبازی کلانتر و ناله­های جانسوز زن­ش، ویولنسل میلوش، فریادهای بندیکت و قمری­هایی که راوی صداشان را "اعدام باید گردد" می­شنود. ارکستری که هر کس ساز خودش را می­زند ولی همه با ریتمی موزون دارند به سمت حادثه­ی اصلی، قتل راوی، پیش می­روند.

تصویر دنیای پس از مرگ هم در نوع خودش جالب است. نکیر و منکر دو نفرند که یکی­شان فقط صداست و دیگری شبیه گاری کوپر است و راوی را یاد فیلم­های اکسپرسیونیستی آلمان (دهه­های 20 و 30) می­اندازد و بنابراین او را فاوستِ مورنائو می­نامد (فاوست یکی از معروف­ترین آثار مورنائو بوده است).

زبان داستان با گفتار امروزی ما قرابت چندانی ندارد و سنگین­تر از دیالوگ­های ماست (به دلیل مطالعه رضا قاسمی در متون کهن خصوصاً شاهنامه) ولی نمی­توان آن را درک نکردنی و غیر قابل هضم دانست. داستان این گونه آغاز می­شود: "مثل اسبی بودم که پیشاپیش وقوع فاجعه را حس کرده باشد. دیده­ای چطور حدقه­هاش از هم می­درند و خوفی که در کاسه­ی سرش پیچیده باد می­کند توی منخرین لرزانش؟ دیده­ای چطور شیهه می­­کشد و سم می­کوبد به زمین؟

نه، من هم ندیده­ام. ولی، اگر اسبی بودم هراس خود را این­گونه برملا می­کردم. (کسی چه می­داند؟ کنیز بسیار است و کدو هم بسیار! شاید روزی مادری از مادران من چهارپایه­­ای گذاشته باشد زیر شکم چارپایی تا در آن کنج خلوت و نمناک طویله­ی کاهگلی و در آن تاریک و روشنای آغشته به بوی علف و سرگین نطفه­ی مرا بگیرد و در لفافی از حسرت و تمنا بپیچاند.)

اما نه شیهه کشیدم نه سم کوبیدم. خیلی سریع، پله­ها را چندتا یکی پایین رفتم و زنگ طبقه­ی چهارم را به صدا در آوردم..."

ماجرای قتل برمی­گردد به جوانی به نام پروفت که بچه­یی بسیار سنتی مال جوادیه تهران است که قرآن و تورات می­­خواند و ادعا می­کند که به­ش از بالا دستور می­رسد. پروفت prophet به معنی پیامبر است و قطعاً نمی­توان برای یک مرد تهرانی آن را اسم خاص دانست. او به خاطر رابطه­ی نامشروع راوی با رعنا که بعد احساس می­کند تنهایی­ش را می­گیرد و غیر مستقیم می­فرستدش پیش سید، و طبق ادعای خودش اتاق راوی دوازدهمین اتاق بود که طبق محاسبات مذهبی عدد شیطان است، می­کشدش.

از ویژگی­های جالب این کتاب درک عمیق نویسنده از فضای و روابط بین انسان­هاست و تحلیلی که ازشان ارائه می­دهد. در جای­جای این کتاب با نظریات نویسنده از زبان راوی برخورد می­کنیم.

"تاریخچه­ی اختراع زن مدرن ایرانی بی­شباهت به تاریخچه­ی اختراع اتومبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکه­یی بود که اول محتوایش عوض شده بود (یعنی اسب­هایش را برداشته و به جا آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم کم شکل­ش متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکل­ش عوض شده بود و بعد که دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرد. (اختراع زن سنتی هم، که بعدها به همین شیوه صورت گرفت کارش بیخ کم­تری پیدا نکرد). این طور بود که هر کس، به تناسب و امکانات و ذائقه­ی شخصی، از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه­ی تغییرات­ش، گاه، از چادر بود تا مینی­ژوپ. می­خواست در همه­ی تصمیم­گیری­ها شریک باشد اما همه­ی مسئولیت­ها را از مردش می­خواست. می­خواست شخصیت­ش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه­های زنانه­ش به میدان می­آمد. مینی­ژوپ می­­پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما، اگر کسی به او چیزی می­گفت از بی چشم و رویی مردم شکایت می­کرد. طالب اشتراک پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن می­داد ضعیف قلمداد می­کرد. خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوشش نمی­کرد. از زندگی زناشویی­ش ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت، نه خیانت. به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما، وقتی کار به جدایی می­کشید، به جوانی­ش که بی­خود و بی­جهت پای دیگری حرام شده بود تاسف می­خورد..."

نکته­ی مهم در این اثر نوشتن به مثابه اتفاق افتادن است. راوی سال­ها قبل داستانی را به نام هم­نوایی شبانه ارکستر چوب­ها می­نویسد و کم کم زندگی­ش مانند آن می­شود و همان شخصیت­ها با همان خصوصیات دوره­ش می­کنند. راوی دچار سه بیماری "وقفه­های زمانی"، "خودویران­گری" و "آینه" است. او تصویر خود و هیچ موجود زنده­یی را در آینه نمی­بیند و حتی از این خاصیت برای آزمایش مرگ و زندگی استفاده می­کند. او برای این که ببیند عضوش که مدتی بود در مورد کار کردن­ش شک داشت هنوز زنده است یا نه، مقابل آینه می­ایستد و می­بیندش. راوی ادعا می­کند که همه­ی بلاهایی که به سرم می­آید به خاطر آن دیگری­ست که همیشه همراه­م است و این لگدها را نه من که او به بخت­م می­زند و از وقتی که سعی کرده­م از میان ببرم­ش دیگر نمی­دانم کدام منِ واقعی است.

در این داستان لحن طنزگونه­ی راوی در بسیاری موارد کار را به طنز می­کشاند. در واقع طنز بخشی از شخصیت راوی ست، او بالقوه طنز دارد زیرا براش خیلی از مسائل غیرعادی، عادی­ست. او همه چیز را می­پذیرد و حالت انفعالی که دارد (به گفته­ی خودش از بچه­گی یادمان دادند این کار را نکنیم، آن کار را نکنیم. فقط یک نفر بود که گفت ای که دست­­ت می­رسد کاری بکن/ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار و او هم نگفت چه کار باید کرد که اشاره به فرهنگ مبتنی بر نهی و رعب تربیتی ما دارد) باعث ایجاد یک شخصیت کمیک می­شود به قول خودش ابلوموف (کتاب ابلوموف تازگی توسط سروش حبیبی ترجمه شده است) در مقابل­ش موجود سرزنده­یی بود. تسلط سرنوشت بر او و انعطاف­ناپذیری­ش در شرایط مختلف مخصوصاً بیماری خود ویران­گری باعث ایجاد یک شخصیت کمیک می­شود. این امر با توجه به فانتزی بودن فضای قبر و نکیر و منکر بیش­تر می­شود.

در پایان جمله­یی از برنارد را می­نویسم که او را متهم به خودویران­گری کرده بود (براش کلی جان کنده بود تا امکان کنسرت به وجود بیاید و او زده بود زیر همه چیز): "خدایا من را از شر دوستانم حفظ کن. خودم از پس دشمنانم بر می­آیم."


   1      2      3      4    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 45715


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
sudoko