بطری های شناور در دریا
نه، هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره یی تاب نیاورد از آن که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صدچندان بر زشتی آنها می افزاید
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 26 دی ماه سال 1386
نوشته ۲۴۵ (خداحافظی با شعر)

 

کلمه ها آن قدر تکراری ند

که گرد ملال شان الهام را به سرفه می اندازد و می گوید:

"خیلی دوست دارم پیش ت بمونم ولی می بینی که..."

 

پ.ن. این آخرین شعر (شاید طرح)ی باشد که گفته م و ممکن است بشود از قید همیشه هم در این جمله استفاده کرد. در مورد شعر دیگران هم همین نظر را دارم متاسفانه.


یکشنبه 23 دی ماه سال 1386
نوشته ۲۴۴ (داستانی از خانه ی کیانوش)

 

پسر داشت با موبایل با خانم­ش، از این کلمه خوش­ش می­آمد، حرف می­زد و مادر هم ور دل­ش نشسته بود، مثلاً حواس­ش نیست ولی تمام حرف­هاش را با دقت می­شنید. پسر سعی می­کرد طوری حرف بزند که مادرش فکر کند پشت خط یکی از دوست­های پسرش است، دوازده­ِ شب صورت خوشی نداشت و مهم­تر از آن سر قبض موبایل خِرش را می­چسبیدند، آن وقت خر بیار و باقالی بار کن.

مادر داشت لباس­ها را اتو می­کرد و پسر به فکر آزادی روزهایی بود که تنها تو اتاق­ش دراز می­کشید و راحت با تلفن حرف می­زد.

از آن طرف هم دل­ش نمی­آمد تلفن را زمین بگذارد، از نظر پسر این قضیه کاملاً تراژیک بود ولی خب کلمه­ی تراژیک را بلد نبود و فکر کرد و به­ترین کلمه­یی که پیدا کرد، منگنه بود. از نظر من که این داستان را براتان تعریف می­کنم، کمدی.

با خودش فکر کرد که حالا وقت اتو کردن است؟ مادرش داشت اتو می­کرد و با هم حرف می­زدند که خانم­ش زنگ زد. گفت: "آره. با نوید و بچه­ها قرار می­ذاریم می­ریم بیرون."

مادرش گفت: "کیه این وقت شب؟"

جلوی دهنی را گرفت و گفت: "دوستمه."

مادر شلوار جین را برداشت تا اتو کند و پسر متوجه مویی بین انگشت­ش و گوشی شد. دید یک تکه مو بین کلیدهای تلفن گیر کرده. کشیدش بیرون.

"امروز مهندس به­م گفت پلان و نمای سقف بیمارستانو تموم کنم. منم تا غروب شرکت بودم..."

پسر همین طور مو را می­کشید و تمام نمی­شد. بعد فکر کرد نکند موی خانم­ش باشد، وقتی همدیگر را بغل کرده بودند که گوشی دم دست­ش نبود. مادر هم سرش را بلند کرده بود و داشت به بیرون آمدن یک تار موی بلند از گوشی پسرش نگاه می­کرد. پسر همین­طور مو را بیرون می­کشید و تمام نمی­شد. حدود یک متر موی سیاه بلند و باز ادامه داشت. یک­هو حس کرد بوی خانم­ش هم از گوشی بیرون می­آید. همان بویی که دوست داشت.

حس کرد مو گیر کرد و انگار به چیز محکمی وصل است. از آن طرف صدای آخ شنید. ترسید نکند خودش هم از گوشی بیرون بیاید، دوازده شب. آن وقت دیگر هیچ توضیحی نداشت به مادرش بدهد و دیگر کارش تمام بود. این بود که سریع گوشی را خاموش کرد و رفت قیچی بیاورد که مو را ببرد.

 


شنبه 22 دی ماه سال 1386
نوشته ۲۴۳ (always on my mind)

 

این هم آهنگ Wilie Nelson که چند هفته­یی هست تو وبلاگ گذاشته­م. شعله­ی شومینه را زیاد کرده­م و یک قهوه­ی تلخ توی لیوان­های آبجو خوری ریخته­م، لب به لب و زل زده­م به ترک دیوار، خانه­ش مثلاً تازه ساز است.

 

Always On My Mind

 

Maybe I didn't love you

Quite as often as I could have

And maybe I didn't treat you

Quite as good as I should have

 

If I made you feel second best

Girl, I'm sorry I was blind

But you were always on my mind

You were always on my mind

 

Maybe I didn't hold you

All those lonely, lonely times

And I guess I never told you

I'm so happy that you're mine

 

Little things I should have said and done

I just never took the time

You were always on my mind

You were always on my mind

 

Tell me

Tell me that your sweet love hasn't died

Give me

Give me one more chance to keep you satisfied

I'll keep you satisfied

 

یاد یک قسمت از داستان "تقدیم به ازمه با عشق و نکبت" افتادم:

"دیوار به دیوار چی می­گه؟

 قرار ملاقات اون گوشه"


دوشنبه 17 دی ماه سال 1386
نوشته ۲۴۲ (خداحافظی)

 

- باور کن ماها یه عالمه ماده ی منفجره با یه ضامن کوچولو هستیم.

- باور می کنم.


شنبه 15 دی ماه سال 1386
نوشته ۲۴۱ (دکارت ۳، بخش پایانی مقاله)

 

مع­هذا باز هم به نظرم می­رسد و نمی­توانم از این اعتقاد خودداری کنم که شناخت من از چیزهای جسمانی که اندیشه­ صورت­های آن­ها را می­سازد و تحت ]تجربه­ی­[ حواس قرار می­گیرند و خود حواس آن­ها را بررسی می­کنند از شناخت­م از این جزء که ابداً تحت تجربه­ی تخیل قرار نمی­گیرد بسیار متمایزتر است، هر چند بسیار عجیب است که بگویم من چیزهایی را که وجودشان برای­م مشکوک جلوه می­کند و برای من ناشناخته­اند و ابداً به من تعلق ندارند از چیزهایی که از حقیقت آن­ها قانع شده و برای من شناخته­اند و به طبیعت ویژه­ی من تعلق دارند، و در یک کلام از خودم، متمایزتر می­شناسم و درک می­کنم. اما من این را به روشنی می­بینم؛ ذهن من ولگردی­ست که از گمراه کردن من لذت می­برد و هنوز نمی­تواند تحمل کند که در مرزهای دقیق حقیقت محصور نگاه داشته شود. پس یک بار دیگر عنان­ش را رها کنیم و با دادن همه­گونه آزادی به او اجازه دهیم اشیایی را که از خارج بر او ظاهر می­شوند ملاحظه کند تا اگر سپس خواستیم مهار او را آرام و به موقع بکشیم و او را به ملاحظه­ی وجودش و چیزهایی که در خودش می­یابد وادار کنیم از آن پس تنظیم و هدایت­ش آسان­تر باشد.

بنابراین، اکنون به ملاحظه­ی چیزهایی بپردازیم که عموماً شناخت­شان از همه آسان­تر می­شود و هم­چنین گمان می­رود که با حداکثر تمایز شناخته­ شده­اند، یعنی اجسامی که آن­ها را لمس و مشاهده می­کنیم؛ البته منظورم اجسام به طور کلی نیست، زیرا این مفاهیم کلی معمولاً اندکی مشتبه­تر­اند، بلکه یکی از آن­ها را به طور اخص در نظر بگیریم. فی­المثل این­ قطعه موم را در نظر بگیریم که تازه از کندو جدا شده و هنوز شیرینی عسلی که در برداشته زایل نشده و هنوز چیزی از رایحه­ی گل­هایی را که گرد آورده ]که موم از آن­ها به دست آمده[ حفظ کرده است؛ رنگ آن، شکل آن، و اندازه­ی آن معلوم است؛ سفت، سرد و قابل لمس است و اگر به آن ضربه بزنید صدا می­کند. خلاصه تمام آن­چه در شناخت متمایز یک جسم موثر است در این موم یافت می­شود. اما ]اگر[ در اثنای سخن گفتن من موم را به آتش نزدیک کنند آن­چه از طعم­ش باقی بود، زایل می­شود، بوی­ش خارج می­شود، رنگ­ش تغییر می­کند، شکل­ش را از دست می­دهد، حجم­ش بیش­تر می­شود، به مایع تبدیل می­شود، گرم می­شود و به سختی می­توان به آن دست زد؛ و هر چه به آن بکوبیم دیگر صدا نمی­کند. آیا همان موم، پس از دگرگونی، باقی است؟ باید اعتراف کرد که باقی است؛ هیچ­کس در آن شکی ندارد و هیچ­کس به نحو دیگری حکم نمی­کند. بنابراین، آن­چیزی که در این قطعه موم با این همه تمایز می­شناختیم چیست؟ یقیناً نمی­تواند هیچ­یک از چیزهایی باشد که من به واسطه­ی حواس در موم ملاحظه کرده­م، زیرا همه­ی چیزهایی که تحت ذائقه، شامه، باصره، لامسه و سامعه در می­آمد تغییر کرد، اما در عین حال همان موم باقی مانده­ست. شاید مطلب به گونه­ای بوده که اکنون فکر می­کنم، یعنی این موم نه این شیرینی عسل بوده، نه این رایحه­ی مطبوع گل­ها، نه این سفیدی، نه این شکل، نه این صدا، بلکه فقط جسمی بوده که اندکی قبل تحت این صورت­ها برای من به صورت محسوس ظاهر می­شد و اکنون تحت صورت­های دیگری به حس در می­آید. اما وقتی موم را این­طور تصور می­کنم دقیقاً چه چیزی را تخیل می­کنم؟ موم را به دقت در نظر بگیریم و همه­ی آن چیزهایی را که به موم تعلق ندارد از آن جدا کنیم و ببینیم چه باقی می­ماند. یقیناً جر چیزی ممتد، نرم و قابل حرکت باقی نمی­ماند. لیکن نرم و قابل حرکت یعنی چه؟ آیا به این معنی نیست که من تخیل می­کنم که این موم، که گرد است، می­تواند به مربع و از مربع به شکل مثلث درآید؟ یقیناً این­طور نیست زیرا من آن­را قادر به پذیرفتن بی­نهایت تغییرات مشابه تصور می­کنم؛ مع­هذا من نمی­توانم این عدم تناهی را به وسیله­ی تخیل­م طی کنم، و نتیجتاً این تصوری که از موم دارم از قوه­ی تخیل به دست نمی­آید. اما حالا این امتداد چیست؟ آیا آن­ هم ناشناخته نیست؟ زیرا وقتی که موم ذوب شود امتدادش افزایش می­یابد و اگر به غلیان افتد امتدادش باز هم اضافه می­شود؛ و اگر نیاندیشم که حتی همین قطعه­ی موم که آن را ملاحظه می­کنم از حیث امتداد قابلیت پذیرش انواع بیش­تری را دارد که هرگز به خیال من خطور نکرده است ماهیت موم را با روشنی و مطابق با حقیقت تصور نکرده­ام. بنابراین، باید بپذیرم که به وسیله­ی تخیل قادر به درک ماهیت این موم نیستم و فقط فاهمه­ی من است که آن را درک می­کند. من به طور اخص از این قطعه­ی موم صحبت می­کنم زیرا برای موم به طور کلی مطلب باز هم واضح­تر است. اما این قطعه­ی مومی که نمی­تواند جز به وسیله­ی فاهمه یا ذهن درک شود چیست؟ یقیناً همانی­ست که می­بینم، لمس می­کنم، تخیل می­کنم و بالاخره همانی­ست که همیشه اعتقاد داشته­ام از آغاز بوده ­است. اما نکته­یی که در این جا کاملاً باید به آن توجه داشت این است که ادراک آن به هیچ وجه یک رویت یا یک لمس یا یک تخیل نیست و هرگز نبوده­ است، گر چه قبلاً چنین به نظر آمده است بلکه فقط یک شهود ذهن بوده است که ممکن است مانند قبل ناقص و مشتبه یا مثل اکنون روشن و متمایز باشد، بسته به این که توجه من بیش­تر یا کم­تر به چیزهایی که در موم­اند و از آن­ها تشکیل شده­اند معطوف باشد.

در عین حال وقتی ضعف و تمایل ذهن­م را در نظر می­گیرم که آن را به گونه­ای نامحسوس به خطا سوق می­دهد زیاد تعجب نمی­کنم. زیرا هرچند بدون سخن گفتن همه­ی این­ها را در خودم ملاحظه می­کنم اما سخن اغلب مرا از حرکت باز می­دارد و من تقریباً از اصطلاحات رایج زبان نومید می­شوم؛ زیرا وقتی موم حاضر باشد می­گوییم همان موم را می­بینیم و نمی­گوییم از این جهت که همان رنگ و شکل را دارد "حکم می­کنیم" که همان موم است. از این­جا تقریباً می­خواستم نتیجه بگیرم که موم به وسیله­ی رویت چشم شناخته می­شود و نه با شهود ذهنی به تنهایی، اگر تصادفاً از پنجره آدم­هایی را که در خیابان می­گذشتند و با دیدن آن­ها یقیناً می­گویم آدم­ها را می­بینم، همان­طور که می­گویم موم را می­بینم، مشاهده نمی­کردم؛ با این حال من از این پنجره چه چیزی جز کلاه­ها و پالتوهایی را مشاهده می­کنم که ممکن است ماشین­های مصنوعی را که فقط با فنر حرکت می­کنند بپوشانند؟ اما من حکم می­کنم که آن­ها آدم­ها هستند، و بدین ترتیب چیزی را که گمان می­کنم با چشم می­بینم فقط به وسیله­ی حکم کردن، که در ذهن من قرار دارد، درک می­کنم.

کسی که می­کوشد شناخت­ش را به فراسوی معرفت عامه ارتقا دهد باید از این که قالب محاوره­ای که عوام ابداع کرده­است فرصتی برای شک کردن به چنگ آورد شرمگین باشد؛ من ترجیح می­دهم از این حد فراتر روم و ببینم آیا وقتی برای نخستین بار موم را مشاهده کردم و پنداشتم آن را به وسیله­ی حواس خارجی، یا دست­کم به وسیله­ی حس مشترک –این طور که آن را می­نامند- یعنی به وسیله­ی قوه­ی مخیله می­شناسم تصورم از ماهیت آن بدیهی­تر و کامل­تر بود یا اکنون که با دقت بیش­تری بررسی کرده­م که موم چیست و به چه نحو می­تواند که شناخته شود. مسلماً شک در این باره مضحک خواهد بود، زیرا چه چیزی در آن ادراک نخستین وجود داشت که متمایز بود؟ چه چیزی در آن وجود داشت که به نظر نمی­رسید بتواند به همان گونه به وسیله­ی کم­ترین حیوانات حس شود؟ اما وقتی که من میان یک موم و صورت­های خارجی­ش فرق می­گذارم و آن را چنان عریان لحاظ می­کنم که گویی پوشش­های­ش را از آن برگرفته­م، اگر چه ممکن است باز هم خطایی در حکم من باشد، اما بدون یک ذهن انسانی نمی­توانم آن را بدین­گونه تصور کنم.

اما سرانجام درباره­ی این ذهن، یعنی درباره­ی خودم چه خواهم گفت؟ زیرا تاکنون در خودم چیزی جز ذهن را نپذیرفته­م. چطور! آیا من که به نظر می­رسد با این همه وضوح و تمایز این قطعه موم را می­بینم خودم را، نه فقط با حقیقت و یقین بسیار بیش­تر، بلکه هم­چنین با تمایز و وضوح بسیار افزون­تر نمی­شناسم؟ زیرا اگر حکم کنم که موم هست یا موجود است زیرا آن را می­بینم یقیناً با بداهت بیش­تری نتیجه می­شود که خود من، چون موم را می­بینم، هستم یا وجود دارم: زیرا ممکن است آن­چه می­بینم واقعاً موم نباشد، هم­چنین ممکن است من چشمی برای مشاهده­ی چیزی نداشته باشم؛ اما ممکن نیست وقتی که آن را می­بینم، یا وقتی فکر می­کنم می­بینم (ابداً فرقی نمی­کند) منی که فکر می­کنم چیزی نباشم. همین­طور هم اگر حکم کنم که موم وجود دارد زیرا آن را لمس می­کنم باز هم همان نتیجه حاصل خواهد شد، یعنی من هستم؛ و اگر حکم کنم که موم وجود دارد زیرا تخیل­م یا هر علت دیگری مرا نسبت به وجود آن متقاعد می­کند باز هم به همان نتیجه خواهم رسید. و آن­چه در این­جا درباره­ی موم ملاحظه کردم درباره­ی هر چیز دیگری که نسبت به من خارجی است و در بیرون از من یافت می­شود صدق می­کند. و به­علاوه، اگر مفهوم موم یا ادراک آن، پس از این که نه فقط باصره یا لامسه بلکه بسیاری علل دیگر آن را بر من آشکارتر کردند، به نظرم بسیار واضح­تر و متمایزتر آمد باید اعتراف کنم که اکنون خودم را با بداهت، تمایز و وضوح بسیار بیش­تری می­شناسم، زیرا همه­ی دلایلی که در شناخت و درک طبیعت موم، یا هر جسم دیگری، به کار می­آید طبیعت ذهن مرا به مراتب به­تر اثبات می­کند؛ علاوه بر این آن­قدر چیزهای دیگر در خود ذهن وجود دارد که می­تواند به روشن شدن طبیعت آن کمک کند که صفات وابسته به جسم، نظیر صفاتی که به آن­ها اشاره شد، تقریباً در خور اعتنا نیست.

اما سرانجام اکنون به طور نامحسوس به جایی که می­خواستم بازگشته­م؛ زیرا چون اکنون برای­م آشکار است که حتی اجسام به راستی به وسیله­ی حواس یا به وسیله­ی قوه­ی تخیل شناخته نمی­شوند بلکه فقط به وسیله­ی فاهمه شناخته می­شوند، و نه به این دلیل که مشاهده­ یا لمس می­شوند بلکه فقط به این دلیل که که به وسیله­ی اندیشه فهمیده یا به خوبی درک می­شوند شناخته شده­ند، به روشنی می­بینیم که هیچ چیز دیگری وجود ندارد که شناخت­ش برای من از شناخت ذهن خودم آسان­تر باشد. اما چون رهایی فوری از عقیده­ای که از دیرباز به آن خو کرده­م دشوار است به­تر است در این جا اندکی توقف کنم تا با تامل طولانی این شناخت جدید را ژرف­تر در خاطرم مندرج نمایم.

 


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 45698


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
sudoko