بطری های شناور در دریا
نه، هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره یی تاب نیاورد از آن که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صدچندان بر زشتی آنها می افزاید
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386
نوشته ۲۵۱ (شش ایماژ برای خداحافظی)

 

آسانسور این نوشته با سانسور هیئت ناظر وبلاگ مواجه شد. احتمالاْ تا سال بعد به ش مجوز داده می شه.


شنبه 27 بهمن ماه سال 1386
نوشته ۲۵۰ (شعر ۱)

به دوستی قول دادم درباره­ی شعر بنویسم، اول می­خواستم از عناصر اصلی شعر شروع کنم و بعد به مصادیق برسم که مفصل و خسته کننده می­شد. بنابراین ترجیح دادم اول به معضلات شعر بپردازم که ملموس­تر است و بخش بخش جلو بروم تا به ایده­های کلی برسیم.

می­­خواهم بحث را با نقاشی شروع کنم: مینیاتور. به تابلوهای مینیاتوری چند صد سال پیش نگاه کنید. چه ویژگی­هایی دارند؟ انسان­ها همه شکل و شمایل فرد چینی را دارند (در نمایشگاه مینیاتور موزه­ی هنرهای معاصر سال 84 اثری به نمایش در آمد که در آن جنگ حضرت علی به تصویر کشیده شده بود، با همان صورت چینی ولی پوست سیاه). همه­ی اتفاق­ها در دو بعد رخ می­دهد. هیچ جسمی سایه ندارد. چرا؟

نقاشی برای نقاش ایرانی وسیله­یی بود که پیام خود را برساند. برای او مهم نبود که انسان­ها شبیه هستند یا نه. او حتی به این فکر نیفتاده بود که می­شود روی صفحه­ی کاغذ تصویر سه بعدی کشید، ذهنیت نقاش ایرانی که درگیر تصاویر ذهنی خود بود به شدت با ذهنیت تجربه­گرا و  نواندیش نقاشان غربی تفاوت داشت. او با زحمت بسیار (دوست­م که با هم نمایشگاه را دیدیم و خودش به صورت اختیاری درس مینیاتور را گذرانده بود، گفت قلم­موهایی دارند که فقط یک نخ است و با آن باید نقطه نقطه یک قسمت را پر کنند) تصویری می­کشید که به مخاطب احساس تجربه­ی جهانی ماورای جهان واقعی را بدهد، که در آن خبری از صورت و تیرگی و در کل زمان و مکان نیست. برای رسم دنیایی فرا واقعی و یا انتقال مفهوم و حس نیازی به رعایت نعل به نعل واقعیت نیست، هر چند که در برخی موارد می­تواند کمک کند. چنین دیدگاهی را در تابلوی جیغ می­توان دید که در آن نقاش برای انتقال حس خود، زمین و زمان را به هم ریخته است. زمانی که نیازی نباشد، حرکت رخ نمی­دهد و از آن­جایی که دیدگاه نقاشان تغییر نکرد، مینیاتور جدای از تغییرات تدریجی، به طور ماهوی دگرگون نشد.

در شعر هم چنین اتفاقی افتاد. در شعر فارسی هر چند گل را همان گل سرخ گرفته­ند، با این حال نمی­توان گفت که شاعر توجهی به گل و درخت و جام و کمان داشته. در بعضی از اشعار که نام گلی خاص برده می­شود برای پر کردن وزن است.

آن­که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد        صبر و آرام تواند به من مسکین داد

طوطئی را به خیال شکری دل خوش بود         ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد

به سرو گفت کسی میوه­­یی نمی­آری                 جواب داد که آزادگان تهی­دستند

در بیت اول کاملاً مشخص است که نسرین هیچ وظیفه­یی جز پر کردن وزن و زمینه­یی برای طبع­آزمایی شاعر در این قافیه ندارد که در بیت آخر معلوم می­شود می­خواسته قوام­الدین را قافیه­ی غزل خود کند تا از لطف­ش بهره­مند شود (می­شود هزار جور تفسیر کرد برای استفاده­ی نسرین، کاری که برای نشکستن بت­ها انجام می­دهیم). در بیت دوم طوطی فقط برای این استفاده شده که آن صفت منتسب مدنظر شاعر در بیت به کار برود و در بیت سوم سرو هم کارکردی مانند طوطی دارد. بسیاری ابیات دیگر می­توان یافت که پدیده­های طبیعی تنها ابزاری هستند که شاعر حرف­ش را بزند و یا از وزن و حروف تشکیل دهنده­شان برای بازی­های زبانی استفاده شود. نمی­شود گفت که شاعران کلاسیک توجهی به پیرامون خود نداشتند بلکه منظورم این است که آن­ها پدیده­ها را آن­طور که هست نمی­دیدند بلکه آن­طور که می­خواستند در نظرشان می­آمد.

شاید بزرگ­ترین کار نیما در شعر نو، حتی بزرگ­تر از شکستن وزن عروضی مساوی در مصراع­ها، درک جدی و دوباره­ی طبیعت بوده است. در کارهای نیما، طبیعت جاندار است، ابزار نیست بلکه عامل است.

ری­را .... صدا می­آید امشب

از پشت کاچ که بندآب

برقِ سیاه­تابش تصویری از خراب

در چشم می­کشاند.

گویا کسی­ست که می­خواند...

کاملاً می­توانید ببینید که طبیعت کاملاً جاندار است. خود طبیعت فضای تاریک و وهم­آلود را می­سازد و صدایی که می­آید در این وهم طنین می­افکند. رویکرد نیما هرچند متاثر از اشعار سمبولیستی فرانسه است ولی با درک درستی که از ساختار شعر فارسی دارد و سال­ها طبع­آزمایی کرده، شعری به تمام معنی فارسی می­سراید.

به جز ویژگی نگاه نکردن به طبیعت، نوآوری محدود در مقوله­ی زبان است. استفاده از ترکیب­های تکراری، مراعات نظیر و تشبیه­های نخ­نما باعث می­شود که فضاها در اشعار تکراری بشود. وقتی در مصراعی شمع بیاید در مصراع بعد پروانه هم می­آید و حدس­ش زمانی راحت­تر می­شود که قافیه باشد.

آتش آن نیست که از شعله­ی او خندد شمع                     آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

اگر به اشعار فارسی نگاه کنیم در هر سبک دو سه شاعر برجسته داریم که نمی­توان تمام اشعارشان را هم کارهای قابل قبول دانست و باقی شاعرانی هستند که از مفاهیم و شیوه­های شعری اساتید تقلید می­کرده­اند. به دلیل همین تکرار زیاد و در نهایت حرکت ارتجاعی سبک بازگشت در قرن دوازدهم باعث می­شود که نیاز به تغییر جهان­بینی در شعر به وجود بیاید و از طرف دیگر امکان استفاده از تجربه­ی شاعران در سایر نقاط به نیما راه برون رفت از بحران را نشان می­دهد.

درباره­ی ویژگی نگاه نکردن شاعر به طبیعت در شعر کلاسیک، نمی­توان ارزش­گذاری خوب و بد و یا درست و نادرست انجام داد، زیرا دیدگاه­شان نسبت به شعر کلاً متفاوت بود اما این نکته را می­توان ذکر کرد که شاعر بسیاری از پدیده­ها را تجربه نکرده بود و هیچ ذهنیتی نسبت به­شان نداشت و یا سرسری ازشان گذشته بود، چنین ویژگی در شعر همان تاثیری را می­گذارد که مینیاتور. چنین رویکردی به دلیل شرایط سیاسی، رواج فلسفه­ی افلاطونی و نوافلاطونی و به موازات­شان عرفان است.

در دیدگاه افلاطونی مهم صورت­ها هستند و امور فانی قابل توجه نیستند (از آن­جایی که انطباق بسیار خوبی با آموزه­های مذهبی دارد رواج می­یابد). از طرف دیگر پلوتینوس (دیدگاه نو افلاطونی) اضافه می­کند که در یک سمت جهان خیر مطلق که همه نور است وجود دارد و در طرف دیگر تاریکی (عدم خیر مطلق) که فلسفه­ی اسلامی و عرفان از این ایده متاثر شده­اند. با توجه به غلبه­ی چنین دیدگاهی عجیب هم نیست که اکثر هنرمندان و دانشمندان و معماران آثاری خلق کنند که ذهن مخاطب مستقیماً متوجه عالم صور شود.

اما یکی از ضعف­های شعر امروز همین سنت ور رفتن با مفاهیم است. اکثر شعرهایی که می­خوانم یا قبلاً در جلسات شعر می­شنیدم که معمولاً شاعرانی که رویکرد جدی به شعر ندارند و فقط می­خواهند قلیان الهام­شان را تسکین بدهند، چنین اشعاری می­سرایند، تنها با کلمات بازی می­کنند و همان مفاهیم کلیشه­یی را تکرار می­کنند.

وقتی شعر را می­خوانی می­بینی شاعر به درکی از عشق نرسیده، دیده­م خیلی­ها را که عاشق نشده درباره­ی عشق شعرها می­سرایند و یا به معشوق نرسیده عشق­بازی­شان را وصف می­کنند که در واقع ذهنیت خام­شان است. کسی که پرنده را در دست نگرفته پرنده­ی عشق را نوازش می­کند و معلوم است که هیچ وقت این پرنده رو دست­ش کثافت­کاری نمی­کند. شاعر مثل چند صد سال پیش تو خانه می­نشیند و نیازی که نمی­تواند ارضاش کند بیداد می­کند و آن­وقت از دایره­ی واژگانی اغلب محدود و پردازش­نشده­ش استفاده می­کند و شعر می­گوید. یک سوال می­پرسم داد فردی که دست­ش را بریده بیش­تر روی شما تاثیر می­گذارد یا کسی که دیده دست ­دیگری را بریده­ند؟ ممکن است شاعری تجربه­ی دیگری را آن­قدر زیبا به شعر تبدیل کند که مو به تن آدم سیخ بشود. مانند لورکا در مرثیه­یی که برای ایگناسیو می­سراید ولی باید طوری آن را حس کرده­ باشد که بتوان گفت خودش هم یک­بار کشته شده است.

یک تکه از شعر احمدرضا احمدی را خیلی دوست دارم و همیشه آن را به عنوان یک شعر قوی و تاثیرگذار مثال می­زنم:

من تیرباران را ندیدم / اما اجساد را زیر باران دیدم

کاری به فرم قوی اثر ندارم. شاعر طوری مرگ دیگران را به تصویر می­کشد و از ایماژ قوی استفاده می­کند که مخاطب آن تجربه را درک می­کند. ممکن است چنین صحنه­ای را خودش ندیده باشد یا در اخبار دیده باشد اما آن­قدر به آن نزدیک می­شود که می­توان تجربه­ی زیستی خودش به حساب آورد.

از طرف دیگر خودسانسوری در ادبیات ما زیاد است. شاعر جرئت نمی­کند اگر عشق­ش کاملاً جسمانی باشد آن را توصیف کند و رو به مفاهیم کهن و همیشه ماندگار می­آورد (البته به نوعی می­توان گفت جرئت نمی­کند آن را درک و تجربه کند).

از این رو استفاده از مفاهیم کلی اکثر شعرها را به نحو کسالت­باری شبیه هم می­کند. وقتی من می­گویم تو را دوست دارم و ده هزار شاعر دیگر هم همین را می­گوید مخاطب چطور می­تواند احساس­های متفاوت و برداشت متفاوت از دنیاهای متفاوت­مان داشته باشد؟

خودم هم این­طور بودم، حالا که شعرهای پنج شش سال پیش­م را نگاه می­کنم، واقعاً می­خندم. از شعرهای یکی دو سال پیش­م هم راضی نیستم ولی قابل تحمل­ترند. به هر حال مهم به­تر شدن است، پرنده مردنی­ست.


دوشنبه 22 بهمن ماه سال 1386
نوشته ۲۴۹ (Logical Song)

متن آهنگ Logical Song از گروه Supertramp

When I was young, it seemed that life was so wonderful,
A miracle, oh it was beautiful, magical.
And all the birds in the trees, well theyd be singing so happily,
Joyfully, playfully watching me.
But then they send me away to teach me how to be sensible,
Logical, responsible, practical.
And they showed me a world where I could be so dependable,
Clinical, intellectual, cynical.

There are times when all the worlds asleep,
The questions run too deep
For such a simple man.
Wont you please, please tell me what weve learned
I know it sounds absurd
But please tell me who I am.

Now watch what you say or theyll be calling you a radical,
Liberal, fanatical, criminal.
Wont you sign up your name, wed like to feel youre
Acceptable, respecable, presentable, a vegtable!

At night, when all the worlds asleep,
The questions run so deep
For such a simple man.
Wont you please, please tell me what weve learned
I know it sounds absurd
But please tell me who I am.

 


جمعه 19 بهمن ماه سال 1386
نوشته ۲۴۸ (فلوت و گیتار)

 

پاک کردم ش. فقط می خواستم قضیه یی را به خودم ثابت کنم که شد.


شنبه 13 بهمن ماه سال 1386
نوشته ۲۴۷ (حاشیه یی بر مقاله ی دکارت)

می­گویی: "من به وجود فلان پدیده ایمان دارم."

منظورت این است که فلان پدیده در هر شرایط و زمان و مکانی وجود دارد.

می­گویی: "ایمان دارم که فلان پدیده رخ می­دهد."

یعنی احتمال وقوع­ش 1 است. (در علم احتمال، وقوع پدیده­ی مطلوب احتمالی بین 0 و 1 دارد)

زمانی که از فعل ایمان داشتن استفاده می­کنیم، احتمال وجود یا رخ­داد پدیده از نظر ما 1 است و به همین نسبت اگر از افعال اعتقاد داشتن و باور داشتن و قبول داشتن استفاده کنیم به طور ضمنی احتمال پایین می­آید.

"یک­"ی که در بحث ایمان مطرح می­شود کاملاً نظری و به عبارت دیگر مطلق است. مثلاً می­گویم زمین دور خورشید می­چرخد، گزاره­ی من بر اساس مشاهده­ی (غیرمستقیم) میلیون­ها بار چرخش زمین به دور خورشید گفته می­شود و احتمال این که زمین در آینده به دور خورشید بچرخد بر اساس چنین داده­یی آن­قدر زیاد است که می­شود آن را 1 در نظر گرفت ولی در واقع یک عدد اعشاری بسیار نزدیک به یک است که آن را با تقریب خیلی خوب می­توان 1 دانست. بنابراین چنین گزاره­یی به هیچ وجه مطلق نیست، همان­طوری که می­دانیم دانشمندان پایان جهان را هم تقریباً تخمین زده­ند و روزی خواهد آمد که زمین دیگر دور خورشید نخواهد چرخید.

بی­نهایت تنها در ذهن انسان است که می­تواند شکل بگیرد، همه­ی پدیده­های عینی ولو بسیار زیاد مقدار دارند و نمی­توان گفت بی­نهایت هستند و ناتوانی ما در شمارش و اندازه­گیری نمی­تواند دال بر بی­شمار بودن باشد. اما ذهن می­تواند بی­نهایت بسازد. زمانی که عدد به وجود آمد و ذهن استدلال کرد که اعداد پایانی ندارند، البته در مرحله­ی پیش­رفته­ی تکامل اعداد، مفهوم بی­نهایت شکل گرفته بود. مطلق هم تنها در ذهن وجود دارد.

فرض کنیم که افراد یک شهر با هم زورآزمایی می­کنند و مچ می­اندازند. هر کسی با قهرمان مسابقه­ی قبل مچ می­اندازد و اگر برد، جای او می­نشیند. افراد می­توانند این­طور استنتاج کنند کسی که مچ دست دیگری را می­خواباند ازش قوی­تر است. این استنتاج بر اساس مشاهده­ی مستقیم از زورآزمایی شکل می­گیرد، با این که زور دو نفر تنها به یک شیوه و بدون در نظر گرفتن شرایط مانند پیری یا به عبارت دیگر در یک بعد سنجیده می­شود، با این حال می­تواند معیاری برای قوی­تر بودن باشد. همین طور فردی می­آید که از قبلی قوی­تر است و انگار این زورآزمایی هیچ وقت پایان ندارد. اگر میزان قدرت افراد را با اعداد نشان دهیم، عدد پشت سر هم بزرگ می­شود و به همین ترتیب قادر مطلق در ذهن­ها به وجود می­آید. بقیه­ی صفت­ها هم همین­طور، عالم مطلق، عادل مطلق و صفاتی از این دست.

لازم نیست که فرد تا یک میلیارد را بشمارد و مفهوم مطلق در ذهن­ش شکل بگیرد، زمانی که به این درک می­رسد: اگر به هر عددی که در ذهن دارد یکی اضافه کند، به مفهوم بی­نهایت خواهد رسید. در زورآزمایی هم همین­طور. فرد می­بیند هزار نفر آمده­ند و رفته­ند و فردی قوی­تر پیدا شده. او با یک استقرای ساده می­گوید پس کس دیگری هم می­آید که مچ قهرمان فعلی را بخواباند و به همین ترتیب در ذهن پیش می­رود تا به مطلق می­رسد. رسیدن به مطلق با درک روند امکان­پذیر است.

برای بیان مطلق به صورت گزاره­ی منطقی از "هر" به طور مستقیم یا ضمنی استفاده می­کنیم که به آن سور عمومی می­گوییم.

چند گزاره که با سور عمومی بیان می­شوند را مثال می­زنم.

همه­ی فلزات در اثر حرارت منبسط می­شوند. (هر فلزی در اثر حرارت منبسط می­شود)

آلبر کامو روزی یک بسته سیگار می­کشد. (آلبر کامو هر روز یک بسته سیگار می­کشد)

آدم حالش از جنایت به هم می­خورد. (هر آدمی حال­ش از جنایت به هم می­خورد یا هر کس که آدم است حال­ش از جنایت به هم می­خورد)

گزاره عبارتی­ست که درست یا نادرست باشد. گزاره­هایی که از سور عمومی و یا سور صفر استفاده می­کنند (سور صفر عکس سور عمومی است یعنی تحت هیچ شرایط وجود ندارد) نشان دادن نادرستی­شان راحت­تر از درستی­شان است. کافی­ست یک مثال نقض پیدا کنیم تا گزاره نادرست بشود.

از نظر منطقی اگر آلبرکامو یک روز یک بسته سیگار نکشد، گزاره نادرست است. با این که ما می­توانیم درک کنیم که منظور جمله این نیست که آلبرکامو دقیقاً هر روز یک بسته سیگار می­کشد.

در مورد گزاره­ی اول و سوم درستی و نادرستی گزاره بستگی به تعریف ما دارد. چه موادی را فلز می­نامیم و آن­ها آیا این خاصیت را دارند یا نه. در مورد فلز یا نافلز بودن ما به قرارداد واحد جهانی رسیده­ایم ولی درباره­ی آدم بودن چه؟ آیا می­توان درستی یا نادرستی گزاره را نشان داد؟ البته هرطوری که فرد تعریف کند و هر خصوصیتی که برای آدمِ ذهن خودش قائل شود محتمل آن است یک نفر در این جهان شش میلیاردی باشد که همه­ی آن خصوصیات را داشته باشد و حال­ش از جنایت به هم نخورد. در واقع این گزاره را می­توان بی­معنی دانست چون نه اثبات می­شود نه انکار. البته مقصود گوینده­ی این جمله بیان احساس خودش نسبت به جنایت است و می­توانیم انزجارش را حس کنیم با این حال از نظر منطقی نمی­توان دلیلی برای گفتن چنین جمله­یی یافت. (یک­بار تو جلسه­ی داستان داشتم درباره­ی داستانی که خوانده شده بود صحبت می­کردم. خواستم داستان را از وجهی با کارهای چارلی چاپلین مقایسه کنم و گفتم آدم وقتی فیلم­های چاپلین را می­بیند به لذتی با کم­ترین واسطه می­رسد. یک­هو متوجه شدم که تعمیم "من" به آدم از نظر منطقی درست نیست و صرفاً احساسی است. سریع گفتم "آدم نه، من!" که سوژه­یی شد برای خودش. حتی یکی از دوست­هام که این ماجرا را غیر مستقیم شنیده بود تو یکی از جلسه­ها همین عبارت را استفاده کرده)

در کل می­توان چنین گفت که ابطال گزاره­هایی با سور عمومی بسیار راحت­تر از اثبات­شان است. بزرگ­ترین ضعف مطلق در شکنندگی­ش است، مثل بت. کافی­ست ضربه­یی بزنی که از آن بالا سقوط کند، چون انعطاف­پذیری ندارد، خرد می­شود. بت­ها نمود استاتیک عقاید در زندگی دینامیک­ند که محکوم به خرد شدن­ هستند. هر چیز مطلقی که تاکنون در تاریخ بشر دیده شده، از حمله­ی مثال نقض یا مفهوم مدرن آن شک، در امان نمانده.

شک به مفهوم نابود کردن نیست، مقاله­ی دکارت را که خوانده­ید. شک پدیده را در معرض آزمایش قرار می­دهد تا درستی­ش سنجیده شود. همان­کاری که ابراهیم کرد و بت­ها را انداخت تا ببیند می­توانند از خودشان دفاع کنند یا نه. همان کاری که ابراهیم کرد و به نمرود گفت اگر تو راست می­گویی یک روز کاری کن که خورشید از مغرب طلوع کند (آوردن یک مثال نقض برای یک مطلق).

زمانی که دکارت می­گوید به همه­ی عقایدم شک می­کنم، می­خواهد درستی یا نادرستی­شان را آزمایش کند و چیزی که درست است را نگه دارد. هر چند دکارت با توجه به سطح فکر آن روزگار نمی­توانست به درستی و نادرستی و حقیقت شک کند.

نتایجی که دکارت می­گیرد هرچند به وسیله­ی فلاسفه­ی بعد از خودش اصلاح و انکار شد، اما شک او پایه­ی خرد مدرن است. انسانی که دیگر نمی­خواهد همه­ چیز را بدون ارزیابی­شان بپذیرد، انسانی که احتیاج به خانه­تکانی ذهن­ش دارد تا ببیند این ماترک اجدادی کدام­ش به درد می­خورد و کدام­ش پوسیده و فاسد شده است و صرفاً چون بازمانده از نیاکان­ش است استفاده­شان نکند.

هدف من از آوردن مقاله­ی دکارت این نبود که صرفاً با عقاید­ش آشنا شویم و نمی­خواهم درباره­ی نحوه­ی استدلال­ش و نقاط ضعف و قوت­ش صحبت کنم. می­خواهم از آن در زندگی­مان استفاده کنیم. شروع کنیم به عقایدی که در ذهن داریم شک کنیم. اتفاقاً بر عکس دکارت، پیش­نهاد می­کنم که از افکار و اعمال روزانه­مان شروع کنیم. کم کم که شک کردن را یاد گرفتیم به عقاید بنیادی­تر شک کنیم. دکارت زمانی به عقاید بنیادی شک می­کند که در جامعه­ش به خیلی پدیده­ها شک می­شد و او این را آموخته بود. اگر از همین اول بخواهیم به عقاید بنیادی و به قول دکارت عادات مالوف شک کنیم، پس می­زنیم.

به عنوان قدم اول در قضاوت­هامان، بر چه اساس به دیگران برچسب می­زنیم. چرا باید خانمی را که آرایش زیاد دارد و لباس تنگ پوشیده، با بدترین صفت­ها بدرقه کنیم؟ منظورم متلک نیست ها، افکاری­ست که در ذهن بسیاری از افراد که ظاهری آراسته و متشخص دارند شکل می­گیرد. اصلاً کاری به درست و غلط بودن کار آن خانم ندارم، منظورم خودمان است و قضاوت خودمان. چرا باید هر پسر و دختری که می­بینیم فکر کنیم دوست دختر و دوست پسرند؟ این مثال­ها ولو عامیانه، بسیار ملموس­ند و روزانه خیلی باهاشان سروکار داریم.

موارد زیادی از این دست می­توان پیدا کرد که قضاوت ما صرفاً بر مبنای عقایدی­ست که می­توانند نادرست باشند. (فکر کنم یکی از ده فرمان سیلورستاین قضاوت نکن بوده. محض خالی نبودن عریضه!) با شک کردن به کردار و پندار و گفتار روزانه­مان، به درستی و نادرستی­شان، گام اول را در استفاده از عقل برمی­داریم. تفکر ابتدایی با سنجش پدیده­ها بر اساس معیارهای ذهنی می­پردازد ولی خرد مدرن به معیارهای ذهنی هم شک می­کند. انسان مدرن می­داند که دیگر در مرکز جهان نیست و دستگاه­های مختصات زیادی می­تواند وجود داشته باشد که بر اساس آن­ها بشود پدیده­ها را ارزیابی کرد. او دیگر به همه­چیز به صورت یک­جانبه نگاه نمی­کند بلکه از جوانب گوناگون مورد بررسی قرار می­دهد. در چرخش زمین به دور خودش و به دور خورشید، در این زندگی دینامیک و همواره متغیر، انسان مدرن یاد می­گیرد که همه­ی پدیده­ها را در حال تغییر نگاه کند. حساب دیفرانسیل که بررسی تغییر پدیده­ها­ست ناشی از همین طرز تفکر درباره­ی جهان است. (می­بینید که علم و فلسفه چقدر به هم ربط دارند، زمانی که جهان­بینی تغییر می­کند علم هم تغییر می­کند و بالعکس زمانی که علم گسترش می­یابد جهان­بینی تغییر می­کند.)

پس از دکارت منِ اندیشنده در مرکز جهان قرار می­گیرد و اومانیسم (humanism) یا همان انسان­مداری اساس تصمیمات انسان­ها می­شود. همه­ چیز از آسمان به زمین می­آید. اگر رنسانس را که در هنر به کار گرفته شد به معنی بازگشت به اسلوب گذشتگان بدانیم، اومانیسم هم بازگشت به دوران طلایی یونان است که در آن­جا انسان محور تمام تصمیم­گیری­ها بود، انسان ستایش می­شد، خدایان در قالب انسان­ها بودند و حتی زیبایی­های بدن انسان مورد توجه هنرمندان بود. از طرف دیگر فردگرایی (individualism) پی­آمد چنین فکری­ست. زمانی که می­گوییم من می­اندیشم پس هستم، دیگری وجود ندارد. من هستم و خودم. ادامه­ی نوشته برای پست بعدی چون خود این بحث خیلی مفصل است.

 

پ.ن. کتاب شاخه­ی زرین را حتماً بخوانید. چهار پنج سانت قدتان را بلند می­کند.


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 45710


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
sudoko