بطری های شناور در دریا
نه، هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره یی تاب نیاورد از آن که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صدچندان بر زشتی آنها می افزاید
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387
نوشته ۲۸۷ (ما قهرمانیم)

 

1. اعصاب­م خرد بود وقتی از خانه­ی محمدرضا آمدم بیرون. سی تا سوال به­ش دادم ده درصدش را جواب داد و وقتی به مادرش گفتم اصلاً از این وضع راضی نیستم، می­گوید: "من تا صد سال دیگه هم نمی­تونم این سوالا رو جواب بدم ولی سوالای معلم­مونو ده دقیقه­یی جواب می­دم."

به­ش گفتم: "برای این که صد تا مثل اونو قبلاً معلم برات حل کرده و تو هم داری تقلید می­کنی. مهم اینه مسئله رو قبلاً ندیده باشی و بتونی حل­ش کنی."

از خانه­شان زدم بیرون که بروم خانه­ی شاگرد دیگرم و به خودم فحش می­دادم که بازی پرسپولیس و سپاهان را از دست داده­م برای چنین شاگردی.

2. از سر آیت پیاده آمدم تا هفت حوض، می­خواستم وقت تلف بشود که سر دردم به­تر بشود. آخرهای بازی بود و می­دانستم که مساوی هستند. دل­م شور می­زد، سپاهان تیم قوی­یی بود و می­ترسیدم پرسپولیس دچار آن رخوت غیرمنتظره بشود که همه چیز را وا می­دهد، تو این فصل مخصوصاً نیم فصل دوم کم ندیدیم از این بازی­ها. رسیدم به هفت حوض، دیدم تلویزیونی تو مغازه­ی آبمیوه فروشی روشن است. نتیجه را پرسیدم. "مساویه. دیگه دارم تموم می­شه."

دیدم هفت دقیقه وقت اضافه گرفته­ند و پنج دقیقه مانده. خلیلی و آشوبی پشت توپ بودند. گفتم: "هنوز دو دقیقه مونده."

این جمله را فقط با خوش­باوری یک پرسپولیسی نگفتم (نمی­خواهم به جمله وزن زیادتر از واقعیت بدهم) ولی نمی­توانستم از جلوی تلویزیون دل بکنم. منتظر بودم، از همه­ی بازی دو دقیقه­ش مال من بود و نباید همین­طور عادی تمام می­شد. بنگر سر توپ را جلو گذاشتن دارد وقت می­کشد و حرص می­خورم. آشوبی شوت می­کند که به دفاع می­خورد و پشت­بندش خلیلی شوت دیگری به سمت دروازه شلیک می­کند. کریم باقری دم دروازه توپ را می­گیرد و با این که پشت به دروازه است، مورب سانتر می­کند و سپهر حیدری هم با ضربه­ی سر توپ را می­کارد کنج دروازه.

انگار برق به­م وصل کرده باشند: می­لرزیدم، صدای گل از بقیه­ی مغازه­ها آمد بیرون. هیچ وقت این صحنه را از یاد نخواهم برد: کریم به­ترین قسمت بوقلمون را برید و تو کاسه گذاشت و سپهر دادش به من. همین دو دقیقه برام کافی بود.

3. بعد از این که به هدیه درس دادم، سر دردم خوب شده بود و شارژ بودم، آمدم بروم خانه. پرسپولیسی­ها هفت حوض را بستند. ریختند وسط خیابان و شعار می­دادند و غوغایی بود. مردم هم جمع شده بودند. شاید میزان استرس این بازی و نفس­گیر بودن­ش باعث این هجوم خودجوش شد (ایران و استرالیا که یادتان هست) و مطمئناً اگر پرسپولیس شش امتیاز را از دست نداده بود، قهرمانی این­قدر درخشان و خاطره­انگیز و ماندگار نمی­شد. پلیس که در هر حرکت مردمی بوی اعتراض می­شنود و می­خواهد خوش­حالی را به مردم حرام کند، آمد و جمعیت را متفرق کرد. اتفاق خنده­دار رقصیدن دختری تو ماشین بود و دویدن مامور نیروی انتظامی تا ماشین را نگه دارد. گمان کنم از این به بعد قهرمانی­های لیگ و حتی قهرمانی احتمالی استقلال در جام حذفی در خیابان­ها غلغله به پا کند (مخصوصاً که مدتی­ست حسابی بد می­آورند و آماده­ی انفجارند)

4. درباره­ی قطبی از این به بعد مدیحه­های زیادی در رسانه­ها خواهید خواند، هر چند که به خاطر منش و رفتار جنتلمن­وارش همیشه محبوب بوده، اما چیزی که نگران­م می­کند به کار افتادن مکانیسم تخریبی­ست که در ایران نمی­گذارد انسانی سالم به موفقیت برسد، همان­طور که خود قطبی این را دریافته بود: "تو ایران کسی چشم دیدن موفقیت کسی را ندارد."

از اول لیگ که می­خواستم پرسپولیس قهرمان شود بخشی­ش به خاطر علاقه و بخشی به خاطر قطبی بود. استقلالی­ها می­گفتند: "بذار ببازه اون­م شروع می­کنه به بد و بیراه گفتن." اما قطبی یاد داد که چطور می­شود به باخت واکنش نشان داد. او تفاوت یک فرد منطقی را با هوچی­گر نشان داد و فرق تربیت در کلاس اول فوتبال و چاله میدان را. خوشحال­م که توانست با همه­ی جنجال و حاشیه­ها و درگیری­های داخلی به قول­ش عمل کند و ثابت کند که از جنس آدم­های حقیری نیست که انتظار زمین خوردن­ش را می­کشیدند (اصلاً نباید این طور فکر کنیم کاملاً از جنس دیگری است بلکه تاکید من بر خروجیِ سیستم آموزشی­ اروپا و ایران ست و فرق تربیت درست و غلط). افشین از این به بعد باید آسه بری، آسه بیای که گربه شاخت نزنه.

5. من هم مانند رفیق­مان کلاید می­خواستم پرسپولیس را کنار بگذارم به دلیل آمدن کاشانی، دل و دماغی برام نمانده بود که بخواهم بازی­هاش را نگاه کنم ولی از آن­جایی که اعتقاد دارم هر کس بتواند قدم رو به جلو بردارد (معلوم نیست قهرمانی چقدر تاثیر کاشانی بوده ولی آوردن قطبی کار او بوده)، حتی اگر زاویه­ی بین ما صد و هشتاد درجه باشد، به­ش باید احترام گذاشت، با دیدن بازی­های پرسپولیس تحریم را شکستم.

6. می­خواست­م درباره­ی کریم باقری بنویسم ولی ترجیح می­دهم لینکی که درباره­ی کریم و پرسپولیس است بخوانید.

7. وقتی مربی­ها بعد بازی باخت­شان را گردن داور می­اندازند و تعداد آفسایدها و خطاها و پنالتی­های نگرفته یا علیه­شان را می­شمارند یاد زیکو می­افتم که تعریف می­کرد، در جام جهانی 78، برزیل باید بالا می­رفت و آرژانتین حذف می­شد که هاوه لانژ برزیلی رییس فدراسیون فوتبال کاری کرد که برزیل حذف بشود و آرژانتین برود بالا (آرژانتین میزبان بود که در نهایت قهرمان شد)، وقتی برزیلی­ها به هم­وطن­شان اعتراض کردند به­شان گفت: "شما نباید فقط خوب باشید بلکه باید خیلی خوب باشید ]که هر بامبولی سرتان در بیاورند، جلوتان را نگیرد[."

این جمله را نه به خاطر قرمز بودن­م می­گویم: پرسپولیس با همه­ی فراز و فرودش از تیم­های دیگر لیگ یک سر و گردن بالاتر بود.

 


پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387
نوشته ۲۸۶ (دیدها)

 

- همین بود؟

- آره... دیگه بهتره برم.


یکشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1387
نوشته ۲۸۵ (حوض نقاشی)

 

از آهنگ هایی که تا حالا تو وبلاگ م گذاشتم می شود حدس زد که زیاد ترانه های فارسی گوش نمی دهم. با موسیقی سنتی هم میانه یی ندارم: البته با کلام ش. دوست هام خیلی سعی کرده ند که میان مان آشتی یا مفاهمه یی برقرار کنند و آلبوم های مختلفی به م معرفی کرده ند که هیچ کدام شان افاقه نکرده. محسن خان نامجو هم سعی کرد که چندان موفق نبود! با این همه موسیقی بی کلام سنتی را دوست دارم، باز هم نه همه شان را.

موسیقی با کلام سنتی بر پایه ی اشعار کلاسیک شکل گرفته ند که با ریتم زندگی م جور در نمی آیند. مخصوصاْ چه چه زدن (این یک سلیقه ی شخصی است).

فرهاد از معدود خواننده های ایرانی ست که کارش را می پسندم: باید اعتراف کنم که بیش تر از پسندیدن است و حتی بیش تر از علاقه که با کارهاش زندگی می کنم. قدرت فرهاد در جان بخشی به کلمات و تصاویر به حدی ست که مو به تن م سیخ می شود وقتی که می خواند بوی گل (نفس عمیقی می کشد و بعد می گوید) محمدی که خشک شده لای کتاب... اوج و فرودهاش مکث ها و پوزخند زدن ش، هر کدام شگردهایی هستند اضافه بر توانایی او در پیاده کردن کلمات در قالب موسیقی.

آهنگی که گذاشتم تو وبلاگ م، همیشه زمزمه ش می کنم و برای من به ترین کار فرهاد است. فکر نکنم لازم باشد متن ش را بگذارم.


جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387
نوشته ۲۸۴ (زندگی معجزه است)

- عشق مثل یک داروئه .... فقط باید بدونی کی ازش استفاده کنی.


سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387
نوشته ۲۸۳ (شعری برای روزهای از دست رفته)

 

 

هر چه فکر می­کنم کدام شعر بود و

                        کدام روز

که دست­هات روی میز بود و

     چشم­هات توی قاب

هر چه فکر می­کنم کدام شب بود و

                        کدام قایق

که گونه­هات گر گرفته بود و

     پاهات توی آب

هر چه فکر می­کنم کدام حال بود و

                        کدام حلول

که لبخندت با خیال­م بر خورد و

     دلتنگی­ت به روزمرگی

هر چه فکر می­کنم ......

 

m m m

 

دیگر گوشه­یی نیست برای نشستن

          و زنی برای شعر

پارک­ها پر عابرانی­ست که از بی­حوصله­گی­شان

                                    تار تنیده می­شود

دلنگ­ دلنگی که دل نمی­گشاید

سینماها پر مردان دست به سینه­ است و

              زنان تن­درست

با دنیایی کوچک و

   پرده­یی بزرگ

ونگ ونگی که مادرش را می­خواهد.

 

m m m

 

مانده­م کنار و راه می­دهم

به عابران:

هی بروند و بیایند و

       بروند و بیایند و

          بروند و بیایند و

             بروند و بیایند و

این راهِ بی­نهایت رفته را

زیر آفتاب داغ

بالا بیاورند

      استغفار کنند

 

            m m m

 

خطوط­م ساده­ست و محکم

چشم­هات ساده است و

دست­هات محکم

کلمه­هام....

هر بار می­رسم به کلمه

کل کلام می­رود از دست­م

ای اسپارتاکوس،

لحظه­یی نیزه و سپرت را بینداز زمین

بیا و در این سطر هنرنمایی کن

بس نیست این همه قصرها تاراج کردن؟

 

            m m m

 

دنیای من گسسته است

تصویرها پراکنده

            فکرهام می­آیند و می­روند

            فکرهام بازی­شان گرفته

می­خواهند دست بیندازند زندگی را

            با دست بسته

 

 


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 45707


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
sudoko