بطری های شناور در دریا
نه، هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره یی تاب نیاورد از آن که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صدچندان بر زشتی آنها می افزاید
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387
نوشته ۳۰۲ (تغییر و محدودیت های ذهنی و زبانی)

این نوشته ها به صورت مسلسل و با شماره مشخص شده ند. برای خواندن مطالب قبل به همین موضوع مراجعه کنید.

 

2. در بحث زبانی، به دلیل محدودیت­ها، تغییرها بر اساس نیاز معرفی و طبقه­بندی می­شوند. می­توان گفت در نام­گذاری ابعاد مورد نظرمان پررنگ­تر می­شوند و به سایر ابعاد توجهی نمی­کنیم. زمانی که به فردی میانسال می­گوییم، تغییر زمانی (در مقیاس چند سال) مد نظرمان است و سایر ابعاد وی اهمیتی ندارد. به همین ترتیب اگر به کسی اخمو بگوییم، بعد حالت وی برای ما مهم است و زمان و مکان اهمیتی ندارد.

چنین بحثی را دکارت مطرح می­کند و چون به نظریه­ی جوهری اعتقاد دارد نتیجه می­گیرد که موم همان موم است حتی اگر خواص­ش تغییر کند، اما او متوجه این نکته نیست که چون برای موم سوخته واژه­یی وجود ندارد که تغییر را تبیین کند، از همان موم استفاده می­کنیم. البته نبودن کلمه­ی جدید به دیدگاه مردم نسبت به پدیده ربط دارد که به کارکرد پدیده برمی­گردد (موم سوخته ارزشی ندارد که بخواهد نام جدیدی را به خود اختصاص دهد و می­توان تنها با صفت سوخته آن را متمایز کرد) و گرنه وقتی تنه­ی درخت را می­بریم (تغییر در آن به وجود می­آید) و بخواهیم بسوزانیم، نام­ش را هیزم می­گذاریم و با این عمل نشان می­دهیم که پدیده تغییر کرده است (این تغییر هم فیزیکی است و هم ماهیتی که به دیدگاه ما نسبت به چوب برمی­گردد)

ادامه مطلب ...

یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
نوشته ۳۰۱ (تغییر)

 

1.      مهم­ترین وی‍ژگی جهان چیست؟

می­توان جهان را سیستمی در نظر گرفت که در حرکت مدام است که در کوچک­ترین تا بزرگ­ترین پدیده­ها می­توان مشاهده می­کرد. مفهوم عام­تری که از دل حرکت به دست می­آید تغییر است: هرگاه AðA'. در تعریف فوق فلش نشان­گر تغییر است، A وضعیت پدیده قبل از تغییر و A' وضعیت پدیده بعد از تغییر.

برای این که تعریف را دقیق­تر کنیم می­توان A را به صورت برداری با n بعد مستقل از هم در نظر گرفت. در این صورت اگر x1ðx1'، می­توان گفت A تغییر کرده است.

ادامه مطلب ...

پنجشنبه 27 تیر ماه سال 1387
نوشته ۳۰۰ (فقط همین)

 

...

رفت

.

.

.


شنبه 22 تیر ماه سال 1387
نوشته ۲۹۹ (درخشش)

 


پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387
نوشته ۲۹۸ (چرخیدن دور مداری دیگر)

 

شاید باورتان نشود که هفته­ی پیش سر چهارراه ولیعصر خودم را دیدم.

از اتوبوس پیاده شدم و داشتم پیاده رو را بالا می­رفتم که صدایی را شنیدم که با لحن کشدار و آهسته می­گفت امام حسین. با خودم فکر کردم این صدا را کجا شنیدم و چقدر آشناست. سرم را بلند کردم: خودم بودم، کوچک­ترین تفاوتی که به چشم برسد نبود، همان نگاه خیره، صورت گرد ککمکی و موهای خرمایی. او هم نگاه­ش افتاد به من و خیره شد، به هم زل زده بودیم، درست سر چهار راه ولیعصر و ماشین­ها با سرعت می­رفتند. جلوی ون سبز ایستاده بود و منتظر که ماشین پر شود.

به­م لبخند زد، مطمئن شدم رابطه­یی بین ما هست (لبخند خودم را داشت شاید این لبخند من باشد که شبیه­ش است)، یعنی باید باشد. رفتم طرف­ش.

نمی­دانستم چه بگویم، با چه جمله­یی شروع کنم. به کسی که قیافه­ش با من مو نمی­زند بگویم "قیافه­تون برام آشناست". "سلام، اسم­تون چیه؟". به تنها چیزی که فکر نکردم این بود برادر دو قلوم باشد. حتی فکر کردم که ممکن است خواب باشد، شاید هم تجربه­ی روحانی که اصلاً برام اتفاق نیفتاده و طرف­ش هم نرفته­م.

نزدیک­تر که شدم تفاوتی به چشم­م خورد، حلقه­یی تو دست چپ­ش بود. به­ش که رسیدم با همان لبخند گفت: "امام حسین؟"

نفس راحتی کشیدم و گفتم: "می­رم دانشگاه."

چراغ هم سبز بود و می­توانستم رد بشوم. ازش پرسیدم:‌ "تو همین خط کار می­کنی؟"

گفت: "خیلی سخته یه جا بند بشم ولی مجبورم تو این خط کار کنم."

"می­دونم."

 


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 45714


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
sudoko