X
تبلیغات
رایتل
بطری های شناور در دریا
نه، هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره یی تاب نیاورد از آن که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صدچندان بر زشتی آنها می افزاید
آرشیو
موضوع بندی
شنبه 13 شهریور 1389
نوشته 395 (یک یادداشت معمولی)


فکرم حسابی مشغول است و هر کاری می­کنم سر درس نمی­رود. این شد که در برنامه­م تغییر به وجود آوردم: قرار بود شب یک ساعت بنویسم. جاش حالا می­نویسم.

تازه صبحانه مان را تمام کرده بودیم که دیدیم یک میمون دم دراز وارد آشپزخانه­مان شد، انگار نه انگار ما هم تو اتاق بغلی هستیم، با وقار تمام رفت رو کابینت و از رو یخچال ظرف انجیر خشکه­ها را برداشت و با خونسردی تمام رفت بیرون.

قبل­تر یک روز آمده بودم خانه و دیده بودم که آشپزخانه به هم ریخته و پلاستیک نان پاره شده و گوشه­ی چند نان جویده شده، لبه­ی پلاستیک نان شکلاتی بود (در nutella را هم باز کرده بود و خورده بود ظاهراً)، چند سیب زمینی گاز زده هم به چشمم خورد.

نکته­ی مثبت قضیه این است که هیچ شیشه­یی، مخصوصاً شیشه­های ترشی را نشکسته.

باید حفاظ آشپزخانه را توری بکشیم. اول فکر می­کردم که پنجره باز بوده که آمده تو. امروز اما دیدیم که از لای نرده­های باریک تو آمده، تخم جن.

اما فکرم اصلاً مشغول میمون نیست. مشغول هزار و یک چیز دیگر است، مثل دیگ آش رشته همه­ی فکرها دارند تو سرم قل می­خورند. دیروز کلیپ جالبی از TED دیدم درباره­ی صحبت کردن با دیگران درباره­ی هدف­های شخصی که روان­شناس­ها دریافته­ندکه اگر فردی درباره­ی هدف­هاش با دیگران صحبت کند احتمال رسیدن به آن کاهش می­یابد چون با شنیدن تحسین دیگران مغز کار را تمام شده تلقی می­کند و رضایت ایجاد شده، فرد را تنبل می­کند.

به همین دلیل قرار نیست درباره­ی فکرهام چیزی بنویسم.

درباره­ی چی پس می­خواهم بنویسم، نمی­دانم. شاید چون مدت­هاست ننوشته­م. فقط می­خواهم بنویسم. فقط می­خواهم کلمه تایپ کنم و چندان در قید و بند چگونگی­ش نیستم.

یک­سال می­شود مالزی هستم. دو روز پیش سالگرد­ش بود. یک سال می­شود که خانواده­م را ندیده­م. یک سال می­شود که دوست­هام را ندیده­م. یک سال می­شود که در خیابان مطهری رشت و انقلاب تهران قدم نزده­م.

یک سال می­شود که تو خیابان دعوا ندیده­م، یک سال می­شود که با فکر این که جنس گران شده به سوپر مارکت نرفته­م، یک سال می­شود که از پیله در آمده­م.

عجب اشتباهی کردم ها، دریچه­های سد را باز کردم و جریان خاطرات دارد من را با خودش می­برد. اگر بگذارم جولان بدهند حالا حالا ها ول کن نیستند، پس بهتر است نوشتن را قطع کنم که بروند پی کارشان، اگر بروند.

حالا فکر نکنید مثل تارزان با کلی جک و جانور زندگی می­کنیم ها.



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 226203


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
/rss
sudoko