| |
| سه شنبه 4 دی ماه سال 1386 |
| نوشته ۲۳۸ (دماغ قرمز قندیل بسته) |
یکی از وقت هایی که می فهمی کتاب زیاد داشتن چقدر دردسر دارد اسباب کشی است. |
|
| |
| جمعه 23 آذر ماه سال 1386 |
| نوشته ۲۳۴ (وقتی حواس ش نیست یک تکه بکن) |
1. یکی از قسمتهای کارتون پلنگ صورتی که احتمالاً اسمش عصر حجر بود، داستان استخوانی را روایت میکرد که پلنگ صورتی و کارآگاه و دایناسور و شخصیت دیگری که یادم نیست از هم میدزدیدند و هیچ کدام نمیگذاشتند دیگری به استخوان برسد. در نهایت هم استخوان از دست شان میافتد تو آتشفشان (شاید هم ته دره، یادم نیست: بالاخره به هیچکدامشان نمیرسد)
2. حیوانات را دیدهاید که سر یک تکه غذا با هم میجنگند، هر کدام میخواهند تکهی بزرگتری را مال خود کنند، تکههای غذا را از دهان هم در میآورند. این قانون جنگل است.
3. هر روز از خواب بلند میشویم. میرویم نانوایی و اگر نان خمیر باشد احساس میکنیم بهمان ظلم شده و شروع میکنیم به غر زدن. تو تاکسی مینشینیم و باید حواسمان باشد راننده به جای 250 تومن 300 تومن نگیرد، میرویم لباس بخریم و با مغازهدار سر 1000 تومن طوری چانه میزنیم که انگار آخرین برگ درخت مان است. بدبختی این روند حیوانی نیست، بدبختی این است که به این روند عادت کردهیم و نمیشود عوضش کرد و بدبختی بزرگتر این است که قانون و معیار نداریم.
|
|
| |
| چهارشنبه 21 آذر ماه سال 1386 |
| نوشته ۲۳۲ (برگ هایی که زیر پا خش خش می کنند) |
از سه چیز تا حد مرگ بدم می آید:
۱- عبارت "حضور سبز"
۲- ور رفتن با موبایل در اماکن عمومی مخصوصاْ تاکسی، اتوبوس، مترو
۳- پزشکی که به مریض بگوید: "از منم سالم تری"
پ.ن. عبارت "مردم شریف و فهیم و همیشه در صحنه" هم همین طور |
|
| |
| دوشنبه 19 آذر ماه سال 1386 |
| نوشته ۲۳۱ (رشت... ترش... شتر...) |
زیبایی تابعی از زاویه است.
|
|
| |
| دوشنبه 12 آذر ماه سال 1386 |
| نوشته ۲۲۸ (بالا نمی آید انگار) |
تمام امروزم هدر رفت که پاهای واریس گرفته ی ساعت م را ماساژ بدهم.
|
|