بطری های شناور در دریا
نه، هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره یی تاب نیاورد از آن که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صدچندان بر زشتی آنها می افزاید
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
نوشته ۲۸۲ (شب را به انقلاب رساندن)

امروز پیاده از هفت حوض تا انقلاب آمدم. تو کیف م دویست هزار تومن پول بود. دو تا پسر تو جانبازان، نرسیده به کرمان جلوم را گرفتند و گفتند پول بده. گفتم پول ندارم. یکی شان گفت این تیزی رو می بینی (دست ش زیر پیرهن ش بود)، گفتم ندارم. گفت بگردم هر چی داری مال من. به ش گفتم: بگرد من دارم از این جا تا انقلاب پیاده می رم. پول تاکسی ندارم.

هیچ کس هم دور و برم نبود. آن تکه خلوت و تاریک بود. دوست ش گفت بزن بریم ول ش کن. از آن جا باز هم پیاده آمدم تا انقلاب.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 45708


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
sudoko