X
تبلیغات
رایتل
بطری های شناور در دریا
نه، هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره یی تاب نیاورد از آن که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صدچندان بر زشتی آنها می افزاید
آرشیو
موضوع بندی
شنبه 8 اسفند 1388
نوشته 375 (کدام ترن به kl sentral می رود)


به سختی و بین هل دادن های زیاد مالای ها (همان هایی که به چشم توریست ها خیلی آرامند) سوار اتوبوس دانشگاه UM شدم. هوا بارانی بود و معمولاً روزهای بارانی سرویس شلوغ تر از روزهای عادی است، آن وقت بیا و ببین چطور تو سر و کله ی هم می زنند که بروند بالا. با خودم گفتم چه شانسی آورده ند که جمعیت شان زیاد نیست و چقدر احمقند که همین طور دارند بچه دار می شوند.

چند ایستگاه مانده که از دانشگاه برویم بیرون جوانی سوار اتوبوس شد. قدش تقریباً یک و نود بود، با موهای بور و چشم های آبی، صورت کشیده و بینی نوک تیز خوش حالتی داشت. آن طرف سکه: ریش پرپشت بلندی داشت، لباس عربی پوشیده بود و دم پایی پلاستیکی مدل مالای (غیرقابل توصیف است و باید این پدیده را خودتان ببینید) به پا داشت.

کنارم دم در خروجی اتوبوس ایستاد. خودم را کنترل می کردم که نگاه ش نکنم و از کنجکاوی داشتم می مردم که سر صحبت را باهاش باز کنم. 

تلویزیون داشت تبلیغی علیه سیگار پخش می کرد: دو زوج با هم چیپس می خورند و شامپاین اسلامی می نوشند (همه چیزش شامپاین است و حتی درش هم با بیرون زدن گاز باز می شود فقط الکل ندارد) بعد به جای سیگار از قوطی سیگار پستانک در می آورند و شروع می کنند به مکیدن. بعدتر نتیجه ی اخلاقی مثل فرمان یازدهم روی صفحه نقش می بندد که Don't be a sucker.

یعنی نمی دانم این ایده به ذهن کدام احمقی رسیده ولی تنها کاری که می کند تو را یاد فروید، عقده و مادر می اندازد. 

هر دو مان داشتیم تلویزیون تماشا می کردیم و نمی دانم برای او این تبلیغ جالب بود یا نه ولی هر دو مان با داشتن تجربه ی مشترک به سمت هم برگشتیم و به هم لبخند زدیم.

پرسید: "?train"

گفتم یکی دو ایستگاه جلوتر است. چند بار این سوال را پرسید بالاخره به ش گفتم که من هم با ترن می روم و به ت نشان می دهم.

از اتوبوس پیاده شدیم. ازش پرسیدم که دانشجویی؟

گفت: نه، سفر می کنم.

گفتم: می توانم بپرسم اهل کجایی؟

گفت: نیویورک.

ناخودآگاه تو دلم گفتم: یا حضرت شلغم. خود لنی بود که به جای ارتفاع دو هزار و پانصد متری و تجربه ی آزادی از قید تعلق آمده بود به ارتفاع صفر متری و داشت اسارت را تجربه می کرد. (این جمله فلش فوروارد دارد)

پرسیدم: اما لباست بیش تر شبیه عرب هاست، مگر نه؟

گفت: این لباس پیامبرمان است.

خنده م گرفته بود و هر طور شده جلوی خودم را گرفتم. تو دلم به ش گفتم که اما کفش ت مال پیامبرتان نیست آن موقع هنوز پلاستیک اختراع نشده بود رفیق.

بعد فکر کردم نکند خدا برای من نشانه یی فرستاده بلکه به راه راست هدایت شوم، فقط چون تو عصر تبلیغاتیم یک نمونه ی خوش تیپ و ترگل و ورگل فرستاده.

ازم پرسید که اهل کجام؟

جواب دادم: ایران.

گفت: پس می دانی که باید پنج بار در روز نماز بخوانیم. می خواهم به مسجد kl sentral بروم. می دانی کجاست؟ (زبان مالایی همان انگلیسی پر از غلط غلوط است برای این که نشان بدهند ما مستقلیم و زبان مان انگلیسی نیست، central را sentral می نویسند)

گفتم: مسجد را نمی دانم اما kl sentral  را می دانم کجاست.

پرسید: تو هم مسلمانی؟

حتی اگر ایمان هم داشتم باز می گفتم نه که ببینم حرف حساب ش چیست. گفتم: من هیچ دینی را باور ندارم.

شاید اگر به ش فحش ناموسی می دادم یا به کشورش یا اوباما، این قدر برافروخته نمی شد که این جمله را شنید. رگ غیرت ش زده بود بیرون و صورت ش سرخ شده بود. داشتم به این فکر می کردم که این مکانیزم بدن باید برای جنگ باشد که صورت را به حریف ترسناک تر نشان می دهد و یا شاید مغز دارد بیش تر کار می کند که خون بیش تری لازم دارد. 

گفت: "وقتی مردی، شب اول قبر مارها و اژدها هایی به سراغ ت می آیند و تا ابد شروع می کنند تو را اذیت کردن و تو هیچ وقت از دست شان در امان نخواهی بود."

به خودم آفرین گفتم که چقدر خونسردم که این جملات را شنیدم و نخندیدم. صداش و لحن پرخاش گرش مثل جوجه خروس هایی بود که تازه می خواهند قوقولی قوقو کنند. می خواست اثبات کند با این که نو ایمان است اما ایمان محکمی دارد.

ممکن است آخوندهای ما پای منبر برای کسانی که احتیاج به تحریک احساس دارند، یا معلم های دینی برای این که ترس را از کودکی در دل دانش آموز بیندازند، چنین حرف هایی را پای منبر و سر کلاس بیان کنند اما وقتی به کسی می رسند که می خواهند براش استدلال کنند چنین اراجیفی بلغور نمی کنند. لااقل کلاس کار را حفظ می کنند.

تو دل م گفتم که مرد جوان به ت اطلاعات دست چندم رسیده. اولاً که شب اول قبر دو تا فرشته بالای سرت می آیند و ازت اصول دین و این جور چیزها می پرسند که سعی کن جواب ها را یاد بگیری. دوم این که تا روز قیامت کاری به کارت ندارند و حالا نمی خواهد از شب اول قبر بترسی.

ازش پرسیدم: چه دلیلی داری که مطمئنی شب اول قبر این اتفاق می افتد؟

گفت که هر کسی که حقیقت را فهمیده این را می داند.

جداً استدلال دندان شکنی بود. ترجیح دادم دیگر چیزی نگویم. اصولاً در افتادن با حماقت کار من نیست. به لنی و برف فکر می کردم و به این جوان نیویورکی که داشت به منی که تو از بچه گی در اسلام خیس خورده م دین داری یاد می داد.

گفت: می دانی من اول یهودی بودم، بعد مسیحی شدم و الان مسلمان م.

فکرش را بکن یهودیِ مو بورِ تغییر دین داده. لابد معجزه یی بوده که من با چشم کورم ندیدم ش.

راست ش دل م براش سوخت. با ذخیره ی ترسی که از این سه دین در حافظه ش دارد معلوم است که شب اول قبر چیزی بیش تر از مار و اژدها را نمی تواند تصور کند و احتمالاً از همین ترس است که فرار کرده.

بگذارید موضع خودم را این وسط روشن کنم. موضع من یک نمی دانم بزرگ است و چون سعی می کنم تا حدی نسبی گرا باشم، بنابراین به خودم می گویم ممکن است حرف این فرد درست باشد. ممکن است روز قیامت دقیقاً با همین ویژگی ها اتفاق بیفتد، اما هیچ کدام شان برای من اثبات شده نیست. من با هیچ عقیده یی عناد ندارم، اما زمانی می پذیرم ش که به م اثبات بشود و حاضرم کفاره ندانستنم را با مار و اژدها بدهم ولی راهی که می روم از روی آگاهی باشد.

سوار ترن شدیم. به ش همین ها را گفتم. گفتم که من نمی دانم کدام راه درست است و درستی هیچ مسیری به م ثابت نشده (البته راهی هست که به نظرم به تر از بقیه است و آن این که تا جایی که ممکن است به دیگری ضرر نرسانی، تفسیرش باشد برای علما).

برام روی کاغذ آدرس ویدئو در youtube نوشت و کلی حرف زد که برو و از خدا بخواه که حقیقت را به ت نشان بدهد، بعد این فیلم را ببین. فکرش را بکن، بعد هم بگویم خدایا ممنون که حقیقت را نشان م دادی.

ازم پرسید: ازدواج کردی؟

گفتم: آره.

پرسید: همسرت ایرانی است؟

گفتم: آره.

پرسید: بچه داری؟

گفتم: نه.

از پنجره به بیرون نگاه کرد. بین مان سکوت بود. بعد گفت: نمی دانم چطور می شود با مالای ها ازدواج کرد، این ها خیلی کوتاهند.

انگار هاله ی دور و برش کنار رفته باشد، موجودی شده بود شبیه خودمان و با نیازهایی مانند خودمان. نگاه ش درخشش داشت اما گنگ بود و انگار تکلیف ش با خودش روشن نبود. اولین باری بود که بین مان حرفی از زندگی رد و بدل می شد و ادیان را به حال خودشان گذاشته بودیم.

ازش پرسیدم: جدی قصدش را داری؟

گفت: آره.

بعد هم از ترن پیاده شد. با نگاه م دنبال ش کردم که همه با تعجب و شاید هم افسوس نگاه ش می کردند و بعد چند توریست دیگر نگذاشتند ببینم ش. چند پسر جوان که بازوشان پر خالکوبی بود و گوشواره تو گوش شان.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 226234


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
/rss
sudoko